تاریخ : 11. بهمن 1404 - 8:29   |   کد مطلب: 30432
سریال مداخلات مرگبار با پرچم دموکراسی و حقوق بشر
مداخله آمریکا در امور داخلی کشورهای دیگر یکی از مهم‌ترین پایه‌های سیاست خارجی این کشور است. در این میان چندان تفاوتی بین دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات وجود نداشته و سکاندار کاخ سفید این اصل اساسی را همیشه عملی کرده است.

مداخله آمریکا در امور داخلی کشورهای دیگر یکی از مهم‌ترین پایه‌های سیاست خارجی این کشور است. در این میان چندان تفاوتی بین دو حزب جمهوری‌خواه و دموکرات وجود نداشته و سکاندار کاخ سفید این اصل اساسی را همیشه عملی کرده است. تجربه تاریخی نشان می‌دهد که مداخله آمریکا معمولاً زمانی آغاز شده که دولت‌های مستقل مسیر تصمیم‌گیری سیاسی یا اقتصادی خود را خارج از چارچوب منافع واشنگتن تعریف کرده‌اند. نگاهی اجمالی به برخی از این مداخله‌ها نشان‌دهنده این مسئله است.

در ایران کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نمونه‌ای از مداخله کلاسیک بود که با همکاری سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا و انگلیس انجام شد. دولت ملی‌گرا سرنگون شد و کنترل منابع نفتی به غرب بازگردانده شد. در گواتمالا عملیات مخفی سیا در سال ۱۹۵۴ باعث سقوط دولت اصلاح‌طلب آربنز شد و اصلاحات اقتصادی مستقل متوقف گردید. شیلی در ۱۹۷۳ شاهد مهندسی فروپاشی دولت منتخب آلنده بود؛ آمریکا با تحریم اقتصادی، فشار رسانه‌ای و ارتباط با ارتش، زمینه کودتای پینوشه را فراهم کرد. در نیکاراگوئه دهه ۱۹۸۰ حمایت از گروه‌های مسلح کنترا و تحریم اقتصادی باعث فرسایش دولت ساندینیستی شد و جنگ فرسایشی و بی‌ثباتی طولانی‌مدت ایجاد شد. اوکراین در ۲۰۱۴ با حمایت مالی و رسانه‌ای غرب از معترضان، تغییر جهت ژئوپلیتیکی داد و دولت یانوکوویچ سرنگون شد که پیامد آن الحاق کریمه و آغاز جنگ اوکراین بود. در ونزوئلا، آمریکا از کودتای نافرجام ۲۰۰۲ علیه چاوز آغاز کرد و سپس با جنگ اقتصادی، تحریم‌ها و ایجاد دولت موازی، حاکمیت مادورو را به چالش کشید و در نهایت ربایش وی را عملی کرد.

این نمونه‌ها نشان می‌دهند که آمریکا همواره از ابزارهای مختلف از کودتا و عملیات مخفی گرفته تا فشار اقتصادی و سیاسی و حمایت از مخالفان برای تغییر دولت‌ها یا محدود کردن استقلال کشورها استفاده کرده است. شکل مداخله بسته به دوره زمانی و شرایط بین‌المللی تغییر کرده است، اما منطق پشت آن همواره ثابت مانده است.

تجربه تاریخی نشان می‌دهد که وجه مشترک تمام این مداخلات، فاصله معنادار میان اهداف اعلامی و نتایج واقعی است. واشنگتن مداخلات خود را با عنوان «حفظ ثبات» یا «حمایت از دموکراسی» توجیه کرده، اما در عمل باعث فروپاشی نهادهای سیاسی، تضعیف حاکمیت ملی و ایجاد بی‌ثباتی طولانی‌مدت شده است. حتی در مواردی که مداخله مستقیم نظامی محدود بوده، مهندسی اقتصادی، رسانه‌ای و اجتماعی کشور هدف، نتایج گسترده و مخرب به‌جا گذاشته است.

این سیاست بر اساس منطقی ساختاری عمل کرده است: هرگاه استقلال سیاسی و اقتصادی دولت‌ها با منافع راهبردی آمریکا تعارض داشته، تغییر ساختار قدرت به جای اصلاح رفتار ابزار اصلی تلقی شده است. در دهه‌های ابتدایی جنگ سرد، کودتا و عملیات مخفی مستقیم ابزار غالب بودند. اما با پیچیده‌تر شدن حقوق بین‌الملل و حساسیت افکار عمومی جهانی، واشنگتن به ابزارهای انکارپذیرتر روی آورد. تحریم‌های اقتصادی، فشار دیپلماتیک، عملیات روانی و حمایت از مخالفان جایگزین اشغال نظامی آشکار شدند.

پیامد این سیاست‌ها همواره مشابه بوده است. کشورهایی که هدف مداخله قرار گرفته‌اند، از بی‌ثباتی سیاسی، فروپاشی اقتصادی و بحران اجتماعی رنج برده‌اند. اعتماد عمومی به نهادهای دموکراتیک کاهش یافته و چرخه‌های طولانی بحران و خشونت شکل گرفته است.

الگوی مداخله آمریکا نشان می‌دهد، هرجا که منافع آمریکا تهدید شود، مداخله با ابزارهای مختلف صورت گرفته و بی‌ثباتی طولانی‌مدت پیامد مستقیم آن بوده است. شکل مداخله ممکن است تغییر کند اما هدف اصلی ثابت مانده است.

آمریکا سعی کرده با روش‌های مختلف سیاست‌های خود در کشورهای غیر همسو را دنبال کند. این سیاست کلان منجر به بی‌ثباتی طولانی، جنگ داخلی و از بین رفتن فرصت برای پیشرفت کشورهای مختلف شده است. این رویکرد کلان بر مبنای تغییر ساختار قدرت و محدود کردن استقلال دولت‌ها شکل گرفته و تاریخ بارها نشان داده که شعارهای رسمی هیچ‌گاه با واقعیت عملی مطابقت نداشته است.